مسیحامسیحا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه سن داره

شازده کوچولو

یا بغل یا گریه!

از صبح که بیدار شدی همش گریه میکنی و بهونه میگیری فقط وقتی بغلت میکنم آرومی. اما مامان جون منم نمیتونم همش بغلت بگیرم . دلت برا مامانی نمیسوزه. فکر کنم حالا که یکم بزرگتر شدی اطرافیانتو میشناسی و تحمل تنهایی رو نداری . واقعا بچه داری کار سختیه مخصوصا وقتی ندونی گریه هاش واسه چیه . ...
15 ارديبهشت 1391

پایان انتظار

27بهمن 90 بود.اونروز بارون تندی میومد. من و بابایی و مامان جون ساعت 7 تو بیمارستان بودیم .ساعت 9.15 دقیقه بدنیا اومدی.  وقتی بهوش اومدم اول از همه سراغ تو رو گرفتم همه چی روبراه بود اما من درد داشتم ولی بخاطر تو کوچولوی ناز تحمل میکردم. وقتی داشتن میبردنم تو بخش صدای گریهاتو شنیدم که بخشو رو سرت گذاشته بودی و از گرسنگیت شکایت میکردی. ای شکمو... بعد از این که جابجا شدم مامان جون سریع آوردتت تا بیشتر ازاین آبرو ریزی نکردی بهت شیر بدم . چه حس خوبی بود وقتی برای اولین بار تو رو تو آغوش گرفتم و بهت شیر دادم. به این دنیا خوش اومدی فرشته ناز مامان و بابا. ...
14 ارديبهشت 1391

کالسکه سواری !

خیلی از کالسکه سواری خوشت مییاد بابایی ، وقتی با کالسکه میریم بیرون تو خیلی شادی ولی خب زود هم به خواب میری.... فدات بشم بابایی با اون خنده هات ................... ...
14 ارديبهشت 1391

شست خوشمزه!

تازگیها به خوردن دستت خیلی علاقه پیدا کردی حتی بیشتر از پستونک دوستش داری عزیزم . اولا دستت رو مشت میکردی و سعی داشتی همه رو ببری تو دهنت اما بعد از تلاش بسیار متوجه شدی یه انگشت هم بسه برای همین به خوردن شستت اکتفا کردی . طوری اونو میمکی که انگار 3 روزه شیر نخوردی. ای شکمو... ...
14 ارديبهشت 1391

خواب ناز

سلام پسر نازم من تازه از سر کار اومدم و تو کوچولوی بابا تو خواب ناز بودی، دلم واسه تو و مامانی تنگ شده بود... دوستت دارم . عسل مامان و بابا...   منو مامانی دوست داریم...   ...
14 ارديبهشت 1391

آغاز کار

امروز من و بابایی تصمیم گرفتیم یه وبلاگ برا تو کوچولوی ناز بسازیم . امروز تو 2 ماهو 2 هفته شدی . از این که روز بروز بزررگتر میشی خیلی خوشحالیم و خدا رو شکر میکنیم. ...
14 ارديبهشت 1391